نوشته شده توسط

در

🖤 بی‌رنگ
🖤🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر

✍ فکر کرده بود چطور سلام کند و چه بگوید. تقلا کرده بود تا ثانیه‌ای در میان نفس‌های آقا نفس بکشد. زندگی‌اش را بر اساس خواسته‌های آقا رنگ زده بود. بچه آخرش را به عشق رهبر آورده بود. نمی‌خواست حرف آقا برای جهادش زمین بماند.

▪️ماسک سفید روی صورتش از خیسی چشم‌هایش نم‌دار شده بود. با دست لبه ماسک را بالا کشید و گفت: «هر بار که به دارالذکر می‌آم، یک جور سلام می‌کنم.»

▪️از بس آن روزها تمرین کرده بود که چه بگوید و چطور بگوید، همه را حفظ شده بود. حالا اما ورق برگشته و زندگی‌ برایش رنگ باخته بود. نفس‌هایش دیگر خنثی شده. خانه‌اش یک‌باره کوررنگی گرفته بود. انگار رنگ زندگی‌اش را میان نفس‌های مانده بر دلش، پیش از ده اسفند، جا گذاشته بود.

▪️هر عکس هم می‌گرفت، سیاه‌وسفید بود. حتی عکس‌های دارالذکر که هر شب توی گوشی بالا و پایین‌شان می‌کرد. انگار آقا که رفت، رنگ از عکس‌ها نرفت؛ از چشم‌های او رفت.

📝خرده‌روایت‌های رسانه KHAMENEI.IR از ماجراهای حضور مردم در کنار مزار نورانی رهبر شهید انقلاب در #رواق_دارالذکر حرم مطهر علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع)، شهریور ١٤٠۵

🖥 @daarozekr

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته‌های بیشتر